شعر بازنشستگی
موضوع: مطالب خواندنی

روزگاري ما جوان بوديم و حالي داشتيم
صورت عاري از چروک و خط و خالي داشتيم
با حقوق کارمندي تا مجرد بوده ايم
در خيال و وهم خود فکر عيالي داشتيم
هم نفس پيدا شد و امروز و فردا سال شد
سال بعد از جيغ بچه قيل و قالي داشتيم
بهر ثبت نام ليلا و نقي در مدرسه
گشت شهريه گران و نق و نالي داشتيم
تا حقوق کارمندي با تورم جفت شد
بهر خرج روزمره جيب خالي داشتيم
بچه ها کم کم به دانشگاهها راهي شدند
با نداري فکر تحصيلات عالي داشتيم
با ته ديگ آشنا شد پهنه کفگيرمان
گرچه ته ديگي نبود و ديگ خالي داشتيم
تا نوه پيدا شد و لبخند زد , ما بهر او
حسرت يک بستني پرتقالي داشتيم
رفت فرش زير پا در راه تحصيل پسر
حسرت با زن نشستن روي قالي داشتيم
اين زمان آوا برآمد هان دگر پرواز کن
چون نظر کرديم آنک نيمه بالي داشتيم
گر حقوق کارمندي بهر ما يک بال بود
نصف کردند و تو خود ديدي چه حالي داشتيم
ما ز دولت بهر پيري چشم ياري داشتيم
همقطاران, خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم.

علي اکبر سراج اکبري